|
قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست
|
هیچگاه از یاد نمیبرم روز 29 خرداد را، وقتی که در انگلستان، در لندن، دانشجو بودم. خبر داشتیم که مرحوم شریعتی به انگلستان آمده است و عازم بودیم که همراه با برخی دوستان به دیدن او برویم و اگر میسر شود، همکاریای را با آن مرحوم آغاز کنیم. صبح زود بود که یکی از دوستان نزدیک به من تلفن زد و در حالی که گریه میکرد، از من خواست که به راه بیافتیم. در همان حالت گریه به من حالی کرد که اتفاق بدی برای مرحوم دکتر افتاده است.

به راه افتادیم. چند نفر بودیم. یکی از مسؤولان حسینیهی ارشاد هم ـ که در آن ایام در انگلستان اقامت داشت و از نزدیک، امور خانوادهی مرحوم دکتر شریعتی را تمهید و تمشیت میکرد ـ با ما حرکت کرد. به بندر ساوتهمپتن رفتیم. همانجایی که مرحوم شریعتی با اتومبیل شخصی از فرانسه به آنجا وارد شده بود. به منزلی رفتیم که مرحوم شریعتی شب گذشته را در آنجا گذرانده بود. ما را به اتاقی بردند. در آن اتاق هیچچیزی نبود، جز یک تختخواب و یک سطل پر از تهسیگارهای دود شده. معلوم بود که مرحوم دکتر، شب گذشته را به بیداری گذرانده است؛ همراه با کشیدن سیگارهای مکرر و متعدد، چنان که رسم او بود. برای ما تعریف کردند که مرحوم دکتر دیشب را تا نزدیک صبح بیدار بود و نماز صبحش را خواند و به بستر رفت و چون برای صبحانه خوردن دیر کرد، ما به اتاق او رفتیم. در را که باز کردیم، دیدیم که با صورت به روی زمین افتاده است. چندی از مرگ او نمیگذشت. حتّی جای بینی مرحوم دکتر بر روی موکت معلوم بود. پیدا بود که گرفتگی قلبی در کار بوده و از روی تخت که به پایین میآمده، حفظ کنترل ناممکن شده و با صورت به زمین افتاده است. دستش نیز بر روی سینه و قلبش بود.

به فاصلهی کمی مأموران را صدا زده بودند. آمبولانسی آمده بود و آنها با معاینهی مرحوم دکتر گفته بودند که مدت 15 دقیقه است که از مرگ او گذشته است. او را به بیمارستان برده بودند. ما هم از همانجا به بیمارستان رفتیم. کسی را به سردخانه راه نمیدادند. من چون کارت دانشگاهم همراهم بود و کلمهی دکتر بر روی آن نوشته شده بود، آنها تصور کردند من پزشک هستم و به این دلیل، ما را به سردخانهی بیمارستان راه دادند. در آنجا بود که مرحوم دکتر را به فاصلهی اندکی پس از وفات دیدیم. موهای بسیار بلندی که روی شانهی او ریخته بود و چهرهی بسیار آرام و پاکی که به خواب رفته بود، کلمات و عبارات ناگفتهای را در چشم و دل انسان زمزمه میکرد و با زبان بیزبانی، فریادی در گلو خفته را در جان و جهان آدمی جاری میساخت. در صورت او گرفتگی و قبض دیده نمیشد. من چهرهی آن روز او را هیچوقت فراموش نمیکنم و هیچوقت مرحوم شریعتی را آنقدر گشادهرو و فارغبال و آسودهخاطر ندیده بودم.

تاریخی را با خود به وجود آورد و در این روز، آن تاریخ را ترک گفت و بار عظیمی را به دوش پسینیان و آیندگان نهاد تا به دنبال او بکشند. مرگ او آغازی دیگر بود و به تعبیر مرحوم اقبال لاهوری:
ای خوش آن شاعر که بعد از مرگ زاد
چشم خود را بست و چشم ما گشاد

(روايت از دکتر عبدالکريم سروش، کتاب «از شريعتي»)
ولی دوست داشتن...
پیغمبر روح...؟!