تبليغاتX
دکتر علی شریعتی

قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست

هیچ‏گاه از یاد نمی‏برم روز 29 خرداد را، وقتی که در انگلستان، در لندن، دانشجو بودم. خبر داشتیم که مرحوم شریعتی به انگلستان آمده است و عازم بودیم که همراه با برخی دوستان به دیدن او برویم و اگر میسر شود، هم‏کاری‏ای را با آن مرحوم آغاز کنیم. صبح زود بود که یکی از دوستان نزدیک به من تلفن زد و در حالی که گریه می‏کرد، از من خواست که به راه بیافتیم. در همان حالت گریه به من حالی کرد که اتفاق بدی برای مرحوم دکتر افتاده است.

به راه افتادیم. چند نفر بودیم. یکی از مسؤولان حسینیه‏ی ارشاد هم ـ که در آن ایام در انگلستان اقامت داشت و از نزدیک، امور خانواده‏ی مرحوم دکتر شریعتی را تمهید و تمشیت می‏کرد ـ با ما حرکت کرد. به بندر ساوت‏همپتن رفتیم. همان‏جایی که مرحوم شریعتی با اتومبیل شخصی از فرانسه به آن‏جا وارد شده بود. به منزلی رفتیم که مرحوم شریعتی شب گذشته را در آن‏جا گذرانده بود. ما را به اتاقی بردند. در آن اتاق هیچ‏چیزی نبود، جز یک تخت‏خواب و یک سطل پر از ته‏سیگارهای دود شده. معلوم بود که مرحوم دکتر، شب گذشته را به بیداری گذرانده است؛ همراه با کشیدن سیگارهای مکرر و متعدد، چنان که رسم او بود. برای ما تعریف کردند که مرحوم دکتر دیشب را تا نزدیک صبح بیدار بود و نماز صبحش را خواند و به بستر رفت و چون برای صبحانه خوردن دیر کرد، ما به اتاق او رفتیم. در را که باز کردیم، دیدیم که با صورت به روی زمین افتاده است. چندی از مرگ او نمی‏گذشت. حتّی جای بینی مرحوم دکتر بر روی موکت معلوم بود. پیدا بود که گرفتگی قلبی در کار بوده و از روی تخت که به پایین می‏آمده، حفظ کنترل ناممکن شده و با صورت به زمین افتاده است. دستش نیز بر روی سینه و قلبش بود.

به فاصله‏ی کمی مأموران را صدا زده بودند. آمبولانسی آمده بود و آن‏ها با معاینه‏ی مرحوم دکتر گفته بودند که مدت 15 دقیقه است که از مرگ او گذشته است. او را به بیمارستان برده بودند. ما هم از همان‏جا به بیمارستان رفتیم. کسی را به سردخانه راه نمی‏دادند. من چون کارت دانشگاهم همراهم بود و کلمه‏ی دکتر بر روی آن نوشته شده بود، آن‏ها تصور کردند من پزشک هستم و به این دلیل، ما را به سردخانه‏ی بیمارستان راه دادند. در آن‏جا بود که مرحوم دکتر را به فاصله‏ی اندکی پس از وفات دیدیم. موهای بسیار بلندی که روی شانه‏ی او ریخته بود و چهره‏ی بسیار آرام و پاکی که به خواب رفته بود، کلمات و عبارات ناگفته‏ای را در چشم و دل انسان زمزمه می‏کرد و با زبان بی‏زبانی، فریادی در گلو خفته را در جان و جهان آدمی جاری می‏ساخت. در صورت او گرفتگی و قبض دیده نمی‏شد. من چهره‏ی آن روز او را هیچ‏وقت فراموش نمی‏کنم و هیچ‏وقت مرحوم شریعتی را آن‏قدر گشاده‏رو و فارغ‏بال و آسوده‏خاطر ندیده بودم.

تاریخی را با خود به وجود آورد و در این روز، آن تاریخ را ترک گفت و بار عظیمی را به دوش پسینیان و آیندگان نهاد تا به دنبال او بکشند. مرگ او آغازی دیگر بود و به تعبیر مرحوم اقبال لاهوری:

ای خوش آن شاعر که بعد از مرگ زاد

چشم خود را بست و چشم ما گشاد

 (روايت از دکتر عبدالکريم سروش، کتاب «از شريعتي»)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت   توسط محسن  | 

عشق مامور تن است

                    ولی دوست داشتن...

                                                    پیغمبر روح...؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت   توسط محسن  |