تبليغاتX
دکتر علی شریعتی

قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست
و حماسه ام اینکه ،کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه در پای خوکان نریختم .یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم وقلمم همیشه میان (من)و (مردم) در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی شناخت و فخرم اینکه ،در برابر هر مقتدر از خودم ،متکبرترین بودم و در برابر ضعیف تر از خودم،متواضع ترین . وآخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم،و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمیتوانسته اند به سادگی،مقامات حساس و موفقیتهای سنگین به دست آورند،اما آنچه از دست می دهند،بسیار گرانبهاتر از آن چیزی است که به دست می آورند.و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که ((شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.اگر یکبار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش رانمی تواند))و دیگر اینکه نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن (متن مردم) است و پیش از آن به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش های ماست. وآخرین سخنم به نام آنها که به نام روشنفکری،گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:دین چو منی گزاف و آسان نبود     روشن تر از ایمان من ایمان نبود    در دهر چو من یکی و آن هم مومن    پس در همه دهر یک بی ایمان نبود        ایمان در دل من،عبارت از آن سیر صعودی است که ،پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی ،به معنای غیر بوروژازی اصطلاح،در زندگی آدمی آغاز میشود
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

با سلام...

تصمیم گرفتم در این چند روز آخر ماه رمضان چند نیایش از شریعتی بزرگ ، خورشید کویر

در وبلاگ انجمن، که مزین به نام شریفش است ، قرار دهم...

با گفتن آمین از خدا بخواهیم...

***

خدایا مگذار ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر مرا با

 کسبه ی دین

با حمله ی تعصب

 و عمله ی ارتجاع هم آواز کند...

خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده

 وقاحتش از بین رفته و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر که از او سالم مانده باشد بیمار می نماید

 مصون بدار !!

 تا به رعایت مصلحت  حقیقت را ذبح شرعی نکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

‌اي علي!

تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي،

با زر و زور و تزوير درافتادي؛

با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم،

با جادوگري هنر روبه‌رو شدي،

همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي،

با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت،

به مبارزه خداوندان "زر و زور و تزوير" برخاستي و همه را به زانو در آوردي.

اي علي!

دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند

و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، "روشنفکر" مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند.

رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد،

تو را به زنجير کشيد و بالاخره... "شهيد" کرد...

گوشه هایی از مرثیه مجاهد شهید اسلام دکتر مصطفی چمران

عكس از مزار دكتر علي شريعتي در زينبيه اين عكس در عصر روز تولد حضرت زينب (س) در خرداد ماه سال 1385 گرفته شد . ياد و روانش گرامي باد

  • منبع:
  • عکاس: Majid ebadi tavallaei -- مجيد عبادي تولائی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

مقدمه:

آیت الله مطهری و دکتر شریعتی دو مرد تاثیر گذار در انقلاب ایران بودند. نه می توان زحمات مطهری را نادیده انگاشت و نه می شود به شریعتی بی اعتنا بود. این دو (در کنار دیگر بزرگان) بار فرهنگی انقلاب را به دوش کشیدند. ذهن ها را آماده کردند و طرحی نو در انداختند. گرچه تاثیر گذاری شریعتی در نسل جوان بیشتر بود و معلم انقلاب لقب گرفت اما نقش مطهری را که از بنیانگذاران حسینیه ارشاد بود نیز نمی توان در آگاهی دادن و تعلیم و تربیت آن نسل انکار کرد. شریعتی با آن بیان جذاب و گیرایش (که مارکسیسیت ها را یکضرب شیعه می کرد!) اسلام را از پستو بیرون کشید و پایه گذار یک حرکت پرخروش مردمی شد. اسلام و مذهب را بی واسطه فهمید. اینگونه شد که توانست با فهم نو از دین و مذهب سیل جوانان را به حسینیه ارشاد سرازیر کند چنانکه در هر درس ۵۰۰۰ نفر پای صحبتش می نشستند. مقصود از این نوشته نه تمجید از شریعتی است و نه تجلیل از مطهری ؛ نه تخریب شریعتی است و نه تنبیه مطهری. تنها شرح و بسط یک درگیری فکری است بین یک عالم اسلامی و یک روشنفکر دینی(1). دعوای یک ملای کور و یک خاموش فکر غربزده نیست. کشمکش فکری است میان یک روحانی علوی و یک متفکر اسلامی. قصد ما بزرگ نمایی و یا تخریب وجهه ی این دو نیست. تحقیق و تحلیلی است بر این دو بزرگوار که شاید " فاعتبروا یا اولی الابصار.... "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت...

مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجاد یک ایمان

در درون وحشی های متفرق 25 سال سکوت و تحمل

برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای رم و ایران.

و همچنین 5 سال برای اینکه با شمشیر خویش برای استقرار عدالت و اینکه همه عقده ها و کینه ها ی ما را

بیرون کشد و آزادمان کند کوشش کرد

اما نتوانست ! نتوانست !

اما توانست مذهب و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه به من و ما (برادر!) اعلام کند.

مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت

که همه هستی خود و خاندانش را فدای این سه کرد

مکتب وحدت عدالت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

.........و چهارم گروهی که تسلیم نمی شوند و از سر نا امیدی جلای وطن نمی کنند و یا راه زندگی دیگران را بر نمی گزینند.این گروه به منطقه وسیعی از جغرافیا چنانکه تاریخ وابسته اند...من به این گروه اخیر احترام می گذارم زیرا این گروه نماینده انقلابی راستین و (خودی) است که از خارج وارد نمی شوند و دکتر علی شریعتی نیز به این گروه وابسته است...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

سال های كودكی و نوجوانی:

دكتر در كاهك متولد شد. مادرش زنی روستایی و پدرش مردی اهل قلم و مذهبی بود. سال های كودكی را در كاهك گذراند. افراد خاصی در این دوران بر او تاثیر داشتند، از جمله: مادر، پدر، مادر بزرگ مادری و پدری و ملا زهرا (مكتب ‌دار ده كاهك).

دكتر در سال ۱۳۱۹ -در سن هفت سالگی- در دبستان ابن‌یمین در مشهد، ثبت نام كرد اما به دلیل اوضاع سیاسی و تبعید رضا‌خان و اشغال كشور توسط متفقین، استاد (پدر دكتر)، خانواده را بار دیگر به كاهك فرستاد. دکتر پس از برقراری صلح نسبی در مشهد به ابن‌یمین بر‌می‌گردد. در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبیرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دلیل مشغولیت‌های استاد كم می‌شود. در این دوران تمام سرگرمی دکتر مطالعه و گذراندن اوقات خود در كتاب خانه پدر بود. دكتر در ۱۶ سالگی سیكل اول دبیرستان (كلاس نهم نظام قدیم) را به پایان رساند و وارد دانش سرای مقدماتی شد. او قصد داشت تحصیلاتش را ادامه دهد.

در سال ۳۱، اولین بازداشت او رخ داد و این اولین رویارویی او و نظام حكومتی بود. این بازداشت طولانی نبود ولی تاثیرات زیادی در زندگی آینده او گذاشت. در این زمان فصلی نو در زندگی او آغاز شد، فصلی كه به تدریج از او روشنفكری مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت.

آغاز كار آموزی:

با گرفتن دیپلم از دانش سرای مقدماتی، دكتر در اداره‌ی فرهنگ استخدام شد. ضمن كار، در دبستان كاتب‌پور در كلاس های شبانه به تحصیل ادامه داد و دیپلم كامل ادبی گرفت. در همان ایام در كنكور حقوق نیز شركت كرد. دكتر به تحصیل در رشته فیزیك هم ابراز علاقه می‌كرد، اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت. دكتر در این مدت به نوشتن چهار جلد كتاب دوره ابتدایی پرداخت. این كتاب‌ها در سال ۳۵، توسط انتشارات و كتاب‌فروشی باستان مشهد منتشر و چند بار تجدید چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدایی آن زمان تدریس ‌شد. در سال ۳۴، با باز شدن دانشگاه علوم و ادبیات‌‌انسانی در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشان ‌برای ثبت نام در این دانشگاه اقدام كردند. ولی به دلیل شاغل بودن و كمبود جا تقاضای آنان رد شد. دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در این كلاس‌ها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در این دوران دكتر به جز تدریس در دانشگاه طبع شعر نوی خود را می‌آزمود. هفته‌ ای یك بار نیز در رادیو برنامه ادبی داشت و گه‌گاه مقالاتی نیز در روزنامه خراسان چاپ می‌كرد. در این دوران فعالیت‌های او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولی شكل ایدئولوژیك به خود نگرفته بود.

ازدواج :

در تاریخ ۲۴ تیرماه سال ۴۷ با پوران شریعت رضوی، یكی از همكلاسی‌هایش ازداوج كرد.
دكتر در این دوران روزها تدریس می‌كرد و شب ها را روی پایان‌نامه‌اش كار می‌كرد. زیرا می‌بایست سریع‌تر آن را به دانشكده تحویل می‌داد. موضوع تز او، ترجمه كتاب «در نقد و ادب» نوشته مندور (نویسنده مصری) بود. به هر حال دكتر سر موقع رساله‌اش را تحویل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تایید اساتید دانشكده قرار گرفت. بعد از مدتی به او اطلاع داده شد بورس دولتی شامل حال او شده است. پس به دلیل شناخت نسبی با زبان فرانسه و توصیه اساتید به فرانسه برای ادامه تحصیل مهاجرت کرد.

دوران اروپا :

عطش دكتر به دانستن و ضرورت‌های تردید ناپذیری كه وی برای هر‌ یك از شاخه‌های علوم انسانی قائل بود، وی را در انتخاب رشته مردد می‌كرد. ورود به فرانسه نه تنها این عطش را كم نكرد، بلكه بر آن افزود. ولی قبل از هر كاری باید جایی برای سكونت می‌یافت و زبان را به طور كامل می‌آموخت. به این ترتیب بعد از جست و جوی بسیار توانست اتاقی اجاره كند و در موسسه آموزش زبان فرانسه به خارجیان (آلیس) ثبت نام كند. پس روزها در آلیس زبان می‌خواند و شب‌ها در اتاقش مطالعه می كرد و از دیدار با فارسی‌زبانان نیز خودداری می نمود. با این وجود تحصیل او در آلیس دیری نپایید. زیرا وی نمی‌توانست خود را در چارچوب خاصی مقید كند، پس با یك كتاب فرانسه و یك دیكشنری فرانسه به فارسی به كنج اتاقش پناه می‌برد. وی كتاب «نیایش» نوشته الكسیس كارل را ترجمه می‌كرد.

فرانسه در آن سال‌ها كشور پرآشوبی بود. بحران الجزائر از سال‌ها قبل آغاز شده بود. دولت خواهان تسلط بر الجزائر بود و روشنفكران خواهان پایان بخشیدن به آن. این بحران به دیگر كشور‌ها نیز نفوذ كرده بود.

تحصیلات و اساتید :

دكتر در آغاز تحصیلات، یعنی سال ۳۸، در دانشگاه سربن، بخش ادبیات و علوم انسانی ثبت نام كرد. وی به پیشنهاد دوستان و علاقه شخصی به قصد تحصیل در رشته جامعه شناسی به فرانسه رفت. ولی در آنجا متوجه شد كه فقط در ادامه رشته قبلی‌اش می‌تواند دكتراییش بگیرد. پس بعد از مشورت با اساتید، موضوع رساله‌اش را كتاب‌ «تاریخ فضائل بلخ»، اثری مذهبی، نوشته صفی‌الدین قرار داد.

بعد از این ساعت‌ها روی رساله‌اش كار می‌كرد. دامنه مطالعاتش بسیار گسترده بود. در واقع مطالعاتش گسترده‌تر از سطح دكترایش بود. ولی كارهای تحقیقاتی رساله‌اش كار جنبی برایش محسوب می شد. درس‌ها و تحقیقات اصلی دكتر، بیشتر در دو مركز علمی انجام می شد. یكی در كلژدوفرانس در زمینه جامعه ‌شناسی و دیگر در مركز تتبعات عالی در زمینه جامعه شناسی مذهبی.

دكتر در اروپا، به جمع جوانان نهضت آزادی پیوست و در فعالیت‌های سازمان‌های دانشجویی ایران در اروپا شركت می‌كرد. در سال‌های ۴۰-۴۱ در كنگره‌ها حضور فعال داشت. دكتر در این دوران در روزنامه‌های ایران آزاد، اندیشه جبهه در امریكا و نامهء پارسی حضور فعال داشت. ولی به ‌تدریج با پیشه گرفتن سیاست صبر و انتظار از سوی رهبران جبهه، انتقادات دكتر از آنها شدت یافت و از آنان قطع امید كرد و از روزنامه استعفا داد. در سال ۴۱، دكتر با خواندن كتاب «دوزخیان روی زمین»، نوشته فرانس فانون با اندیشه های این‌نویسنده انقلابی آشنا شد و در چند سخنرانی برای دانشجویان از مقدمه آن كه به قلم ژان‌پل ‌سارتر بود، استفاده كرد.

دكتر در سال (۱۹۶۳) از رساله خود در دانشگاه دفاع كرد و با درجه دكترای تاریخ فارق‌التحصیل شد. از این به بعد با دانشجویان در چای خانه‌ دیدار می‌كرد و با آنان در مورد مسائل بحث و گفتگو می‌كرد. معمولا جلسات سیاسی هم در این محل‌ها برگزار می‌شد. سال ۴۳ بعد از اتمام تحصیلات و قطع شدن منبع مالی از سوی دولت، دكتر علی‌رغم خواسته درونی و پیشنهادات دوستان از راه زمینی به ایران برگشت. وی با دانستن اوضاع سیاسی – فرهنگی ایران بعد از سال ۴۰ که به كسی چون او – با آن سابقه سیاسی – امكان تدریس در دانشگاه‌ها را نخواهند داد و نیز علی‌رغم اصرار دوستان هم فكرش مبنی بر تمدید اقامت در فرانسه یا آمریكا، برای تداوم جریان مبارزه در خارج از كشور، تصمیم گرفت كه به ایران بازگردد. این بازگشت برای او، عمدتاً جهت كسب شناخت عینی از متن و اعماق جامعهء ایران و توده‌های مردم بود، همچنین استخراج و تصفیه منابع فرهنگی، جهت تجدید ساختمان مذهب.

از بازگشت تا دانشگاه :

دكترسال ۴۳ به ایران برگشت و در مرز دستگیر شد. حكم دستگیری از سوی ساواك بود و متعلق به ۲ سال پیش، ولی چون دكتر سال ۴۱ از ایران از طریق مرز‌های هوایی خارج و به فرانسه رفته بود، حكم معلق مانده بود. پس اینك لازم‌الاجرا بود. پس بعد از بازداشت به زندان غزل‌قلعه در تهران منتقل شد. اوائل شهریور همان سال بعد از آزادی به مشهد برگشت. بعد از مدتی با درجه چهار آموزگاری دوباره به اداره فرهنگ بازگشت. تقاضایی هم برای دانشگاه تهران فرستاد. تا مدت ها تدریس كرد، تا بالاخره در سال ۴۴، بار دیگر، از طریق یك آگهی برای استادیاری رشته تاریخ در تهران درخواست داد. در سر راه تدریس او مشكلات و كارشكنی‌های بسیاری بود. ولی در آخر به دلیل نیاز مبرم دانشگاه به استاد تاریخ، استادیاری او مورد قبول واقع شد و او در دانشگاه مشهد شروع به كار كرد. سال‌های ۴۵-۴۸ سال‌های نسبتاً آرامی برای خانواده‌ی او بود. دكتر بود و كلاس‌های درسش و خانواده. تدریس در دانشكده‌ی ادبیات مشهد، نویسندگی و بقیه اوقات بودن با خانواده‌اش تمام كارهای او محسوب می‌شد.

دوران تدریس :

ازسال ۴۵، دكتر به عنوان استادیار رشته تاریخ، در دانشكده مشهد، استخدام می‌شود. موضوعات اساسی تدریسش تاریخ ایران، تاریخ و تمدن اسلامی و تاریخ تمدن‌های غیر اسلامی بود. از همان آغاز، روش تدریسش، برخوردش با مقررات متداول دانشكده و رفتارش با دانشجویان، او را از دیگران متمایز می‌كرد. بر خلاف رسم عموم اساتید از گفتن جزوه ثابت و از پیش تنظیم شده پرهیز می‌كرد. دكتر، مطالب درسی خود را كه قبلاً در ذهنش آماده كرده بود، بیان می‌كرد و شاگردانش سخنان او را ضبط می‌كردند. این نوارها به وسیله دانشجویان پیاده می‌شد و پس از تصحیح، به عنوان جزوه پخش می‌شد. از جمله، كتاب اسلام‌شناسی‌ مشهد و كتاب تاریخ‌تمدن از همین جزوات هستند.

اغلب كلاس های او با بحث و گفتگو شروع می‌شد. پیش می‌آمد دانشجویان بعد از شنیدن پاسخ‌های او بی‌اختیار دست می‌زدند. با دانشجویان بسیار مانوس، صمیمی و دوست بود. اگر وقتی پیدا می‌كرد با آنها در تریا چای می‌خورد و بحث می‌كرد. این بحث‌ها بیشتر بین دكتر و مخالفین‌ اندیشه‌های او در می‌گرفت. كلاس‌های او مملو از جمعیت بود. دانشجویان دیگر رشته‌ها درس خود را تعطیل می‌كردند و به كلاس او می‌آمدند. جمعیت كلاس آن قدر زیاد بود كه صندلی‌ها كافی نبود و دانشجویان روی زمین و طاقچه‌های كلاس، می‌نشستند. در گردش‌های علمی و تفریحی دانشجویان شركت می‌كرد. او با شوخی‌هایشان، مشكلات روحیشان و عشق‌های پنهان میان دانشجویان آشنا بود. سال ۴۷، كتاب «كویر» را چاپ كرد. حساسیت، دقت و عشقی كه برای چاپ این كتاب به خرج داد، برای او، كه در امور دیگر بی‌توجه و بی‌نظم بود، نشانگر اهمیت این كتاب برای او بود. (كویر نوشته‌های تنهایی اوست).

در فاصله سال های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌كرد، از قبیل دانشگاه آریا‌مهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تكنیك‌تهران و دانشكده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد كه مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع كنند و به كلاس‌های وی كه در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. پس دكتر، با موافقت مسئولین دانشگاه، به بخش تحقیقات وزارت علوم در تهران، منتقل شد. به دلائل اداری دكتر به عنوان مامور به تهران اعزام شد و موضوعی برای تحقیق به او داده شد، تا روی آن كار كند. به هر حال عمر كوتاه تدریس دانشگاهی دكتر، به این شكل به پایان می‌رسد.

حسینیه ارشاد :

این دوره از زندگی دكتر، بدون هیچ گفتگویی پربارترین و درعین حال پر دغدغه‌ترین دوران حیات اوست. او در این دوران، با سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، تحولی عظیم در جامعه به وجود آورد. این دوره از زندگی دكتر به دوران حسینیه ارشاد معروف است. حسینیه ارشاد در سال ۴۶، توسط عده‌‌ای از شخصیت‌های ملی و مذهبی، بنیان گذاشته شده بود. هدف ارشاد طبق اساسنامه‌ی آن عبارت بود از تحقیق، تبلیغ و تعلیم مبانی اسلام.

از بدو تاسیس حسینیه ارشاد در تهران، از شخصیت‌هایی چون آیت‌لله مطهری دعوت می‌شد تا با آنان همكاری كنند. بعد از مدتی از طریق استاد شریعتی (پدر دكتر) كه با ارشاد همكاری داشت، از دكتر دعوت شد تا با آنان همكاری داشته باشد. در سال‌های اول همكاری دكتر با ارشاد، به علت اشتغال در دانشكده ادبیات مشهد، ایراد سخنرانی‌های او مشروط به اجازه دانشكده بود، برای همین بیشتر سخنرانی‌ها در شب‌جمعه انجام می‌شد، تا دكتر بتواند روز شنبه سر كلاس درس حاضر باشد. پس از چندی همفكر نبودن دكتر و بعضی از مبلغین، باعث بروز اختلافات جدی میان مبلغین و مسئولین ارشاد شد. در اوائل سال ۴۸، این اختلافات علنی شد و از هیئت امنا خواسته شد كه دكتر دیگر در ارشاد سخنرانی نكند. اما بعد از تشكیل جلسات و و نشست‌هایی، دكتر باز هم در حسینیه سخنرانی كرد. هدف دكتر از همكاری با ارشاد، تلاش برای پیش برد اهداف اسلامی بود. سخنرانی‌های او، خود گواهی آشكار بر این نكته است. در سخنرانی‌ها، مدیریت سیاسی كشور به شیوه‌ای سمبلیك مورد تردید قرار می‌گرفت. در اواخر سال ۴۸، حسینیه ارشاد، كاروان حجی به مكه اعزام می‌كند تا در پوشش اعزام این كاروان به مكه، با دانشجویان مبارز مقیم در اروپا، ارتباط برقرار كنند.

دكتر با وجود ممنوع‌الخروج بودن، با تلاش‌های بسیار، با كاروان همراه می شود. تا سال ۵۰دكتر همراه با كاروان حسینیه، سه سفر به مكه رفت كه نتیجه آن مجموعه سخنرانی‌های میعاد با ابراهیم و مجموعه سخنرانی‌ها تحت عنوان حج در مكه بود، كه بعدها به عنوان كتابی مستقل منتشر شد. پس از بازگشت از آخرین سفر در راه برگشت به مصر رفت، كه این سفر ره‌آورد زیادی داشت، از جمله كتاب آری این چنین بود برادر.

در سال‌های ۴۹-۵۰، دكتر بسیار پر كار بود. او می‌كوشید، ارشاد را از یك موسسه مذهبی به یك دانشگاه تبدیل كند. از سال ۵۰، شب و روزش را وقف این كار می‌كند، در حالی كه در این ایام در وزارت علوم هم مشغول بود. به مرور زمان، حضور دكتر در ارشاد، باعث رفتن برخی از اعضا شد، كه باعث به وجود آمدن جوی یك‌دست‌تر و هم‌فكر‌تر شد. با رفتن این افراد، پیشنهاد‌های جدید دكتر، قابل اجرا شد. دانشجویان دختر و پسر، مذهبی و غیر مذهبی و از هر تیپی در كلاس‌های دكتر شركت می‌كردند. در ارشاد، كمیته‌یی مسئول ساماندهی جلسات و سخنرانی‌ها شد. به دكتر امكان داده شد كه به كمیته‌های نقاشی و تحقیقات نیز بپردازد. انتقادات پیرامون مقالات دكتر و استفاده از متون اهل تسنن در تدوین تاریخ ‌اسلام و همچنین حضور زنان در جلسات، گذاشتن جلسات درسی برای دانشجویان دختر و مبلمان سالن و از این قبیل مسائل بود. این انتقادات از سویی و تهدیدهای ساواك از سوی دیگر هر روز او را بی‌حوصله تر می‌كرد و رنجش می‌داد. دیگر حوصله معاشرت با كسی را نداشت. در این زمان به غیر از درگیری‌های فكری، درگیری‌های شغلی هم داشت. عملاً حكم تدریس او در دانشكده لغو شده بود و او كارمند وزارت علوم محسوب می‌شد. وزارت علوم هم، یك كار مشخص تحقیقاتی به او داده بود تا در خانه انجام دهد. از اواخر سال۵۰ تا۵۱، كار ارشاد سرعت غریبی پیدا كرده بود. دكتر در این دوران به فعال شدن بخش‌های هنری حساسیت خاصی نشان می‌داد. دانشجویان هنر دوست را تشویق می‌كرد تا نمایشنامه ابوذر را كه در دانشكده مشهد اجرا شده بود، بار دیگر اجرا كنند. بالاخره نمایش ابوذر در سال ۵۱، درست یكی دوماه قبل از تعطیلی حسینیه، در زیر زمین ارشاد برگزار شد. این نمایش باعث ترس ساواك شد، تا حدی كه در زمان اجرای نمایش بعد به نام «سربداران» در ارشاد، حسینیه برای همیشه بسته و تعطیل شد، درست در تاریخ ۱۹/۸/۵۱.

آخرین زندان :

از آبان ماه ۵۱ تا تیر ماه ۵۲، دكتر به زندگی مخفی روی آورد. ساواك به دنبال او بود. از تعطیلی به بعد، متن سخنرانی‌های دكتر با اسم مستعار به چاپ می‌رسید. در تیر ماه ۵۲، دكتر در نیمه شب به خانه‌اش مراجعه كرد. بعد از جمع‌آوری لوازم شخصیش و وداع با خانواده و چهار فرزندش دو روز بعد به شهربانی مراجعه كرد و خودش را معرفی كرد. بعد از آن روز به مدت ۱۸ ماه به انفرادی رفت. شكنجه‌های او بیشتر روانی بود تا جسمی. در اوائل ملاقات در اتاقی خصوصی انجام می‌شد و بیشتر مواقع فردی ناظر بر این ملاقات ها بود. دكتر اجازه استفاده از سیگار را داشت ولی كتاب نه!! بعد از مدتی هم حكم بازنشستگی از وزارت فرهنگ به دستش رسید. در تمام مدت ساواك سعی می‌كرد دكتر را جلوی دوربین بیاورد و با او مصاحبه كند. ولی موفق نشد. دكتر در این مدت بسیار صبور بود و از صلابت و سلامت جسم نیز بر‌خوردار. او با نیروی ایمان بالایی كه داشت، توانست روزهای سخت را در آن سلول تنگ و تاریك تحمل كند. در این مدت خیلی از چهره های جهانی خواستار آزادی دكتر از زندان شدند. به هر حال دكتر بعد از ۱۸ ماه انفرادی در شب عید سال۵۴، به خانه برگشت و عید را در كنار خانواده جشن گرفت. بعد از آزادی یك سره تحت كنترل و نظارت ساواك بود. در واقع در پایان سال ۵۳، كه آزادی دكتر در آن رخ داد، پایان مهم ترین فصل زندگی اجتماعی-سیاسی وی و آغاز فصلی نو در زندگی او بود. در تهران دكتر مكرر به سازمان امنیت احضار می‌شد، یا به در منزل اومی‌رفتند و با به هم زدن آرامش زندگیش قصد گرفتن همكاری از او را داشتند. با این همه، او به كار فكری خود ادامه می‌داد. به طور كلی، مطالبی برای نشریات دانشجویی خارج از كشور می‌نوشت. در همان دوران بود كه كتاب‌هایی برای كودكان نظیر كدو ‌تنبل، نوشت.

در دوران خانه‌نشینی (دو سال آخر زندگی) فرصت یافت تا بیشتر به فرزندانش برسد. در اواخر، بر شركت فرزندانش در جلسات تاكید می‌كرد. بر روی فراگیری زبان خارجی اصرار زیادی می‌ورزید. در سال۵۵، با هم فكری دوستانش قرار شد، فرزند بزرگش، احسان، را برای ادامه تحصیل به اروپا بفرستد. بعد از رفتن فرزندش، خود نیز بر آن شد كه نزد او برود و در آنجا به فعالیت‌ها ادامه دهد. راه‌های زیادی برای خروج دكتر از مرزها وجود داشت. تدریس در دانشگاه الجزایر، خروج مخفی و گذرنامه با اسم مستعار و …

بعد از مدتی با كوشش فراوان، همسرش با ضمانت نامه توانست پاسپورت را بگیرد. در شناسنامه اسم دكتر، علی مزینانی بود، در حالی كه تمام مدارك موجود در ساواك به نام علی شریعتی یا علی شریعتی مزینانی ثبت شده بود. چند روز بعد برای بلژیك بلیط گرفت. چون كشوری بود كه نیاز به ویزا نداشت. از خانواده خداحافظی كرد و قرار به ملاقت دوباره آنها در لندن شد. در روز حركت بسیار نگران بود. سر را به زیر می‌انداخت تا كسی او را نشناسد. اگر كسی او را می‌شناخت، مانع خروج او می‌شدند. و به هر ترتیبی بود از كشور خارج شد. دكتر نامه‌ای به احسان از بلژیك نوشت و برنامه سفرش را به او در اطلاع داد و خواست پیرامون اخذ ویزا ازامریكا تحقیق كند.

ساواك در تهران از طریق نامه‌یی كه دكتر برای پدرش فرستاده بود، متوجه خروج او از كشور شده بود و دنبال رد او بود. دكتر بعد از مدتی به لندن، نزد یكی از اقوام همسرش رفت و در خانه او اقامت كرد. بدین ترتیب كسی از اقامت دو‌هفته‌یی او در لندن با خبر نشد. پس از یك هفته، دكتر تصمیم گرفت با ماشینی كه خریده بود از طریق دریا به فرانسه برود. در فرانسه به دلیل جواب‌های گنگ و نامفهوم دكتر، که می خواست محل اقامتش لو نرود، اداره مهاجرت به او مشكوك می‌شود. ولی به دلیل اصرار‌های دكتر حرف او را مبنی بر اقامت در لندن در نزد یكی از اقوام قبول می‌كند. این خطر هم رد می‌شود. بعد از این ماجرا، دكتر در روز ۲۸ خرداد، متوجه می‌شود كه از خروج همسرش و فرزند كوچكش در ایران جلوگیری شده. بسیار خسته و ناباورانه به فرودگاه لندن می‌رود و دو فرزند دیگرش، سوسن و سارا را به خانه می‌آورد. دكتر در آن شب اعتراف می‌كند كه جلوگیری از خروج پوران و دخترش مونا می‌تواند او را به وطن بازگرداند، او می گوید كه فصلی نو در زندگیش آغاز شده است. در آن شب، دكتر به گفته دخترانش بسیار ناآرام بود و عصبی … شب را همه در خانه می‌گذرانند و فردا صبح زمانی كه نسرین، خواهر علی فكوهی، مهماندار دكتر، برای باز كردن در خانه به طبقه پایین می‌آید، با جسد به پشت افتاده دكتر در آستانه در اتاقش رو‌‌به‌رو می‌شود. بینی‌اش به نحوی غیر عادی سیاه شده بود و نبضش از كار افتاده بود. چند ساعت بعد، از سفارت با فكوهی تماس می‌گیرند و خواستار جسد می‌شوند، در حالی كه هنوز هیچ كس از مرگ دكتر با خبر نشده بود.

پس از انتقال جسد به پزشكی قانونی، بدون انجام كالبد شكافی و علت مرگ را ظاهراً انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب اعلام كردند. و بالاخره در كنار مزار حضرت زینب آرام گرفت!…

مجموعه آثار:
- با مخاطب‌های آشنا
- خود سازی انقلابی
- ابوذر
- ما و اقبال
- تحلیلی از مناسك حج
- شیعه
- نیایش
- تشیع علوی و تشیع صفوی
- تاریخ تمدن (جلد۱-۲)
- هبوط در كویر
- حسین وارث آدم
- چه باید كرد ؟
- زن
- مذهب، علیه مذهب
- جهان‌بینی و ایدئولوژی
- انسان
- انسان بی خود
- علی
- روش شناخت اسلام
- میعاد با ابراهیم
- اسلام شناسی
- ویژگی‌های قرون جدید
- هنر
- گفتگوهای تنهایی
- نامه‌ها
- آثار گوناگون (دو بخش)
- بازگشت به خویش، بازگشت به كدام خویش
- باز شناسی هویت ایرانی ـ اسلامی
- جهت گیری‌های طبقاتی در اسلام
- درس‌های حسینیه ارشاد (۳جلد)

سخن آخر :

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم. واسلام

جمع آوری از كتاب : طرحی از یك زندگی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

آخرین تصویر
آلبوم عکس های علی شریعتی

 

روی جلد کتاب


به کوشش سوسن شریعتی
با مقدمه مونا شریعتی
ناشر: موسسه بنیاد فرهنگی دکتر علی شریعتی مزینانی
چاپ اول 1384، 162 صفحه ( 132 قطعه عکس+ 4 کارت پستال)

از نگاه دختری که پدر را ندیده است

مونا شریعتی متولد 1350 است. در فاصله 6 سال بعد که پدر در بریتانیا درگذشت او همیشه از پدرش دور بود. سال 1352 شریعتی به زندان رفت و بعد از 18 ماه که درآمد مدتی خانه نشین بود تا برای آخرین بار به اروپا سفر کرد. مونا فرصت چندانی برای دیدار پدر نداشت.

27 سال پس از درگذشت پدر، او و خواهرش سوسن آلبومی از عکس های پدر منتشر کرده اند که برای هر کسی که نامی از دکتر شریعتی شنیده است و از آثار او آموخته مجموعه ای دیدنی و در واقع کم نظیر است.

آخرین عکس های مونا با پدرش او را در سنین 4-5 سالگی نشان می دهد که در آغوش پدر که تازه از زندان بیرون آمده همراه با بقیه خانواده عکس گرفته اند، یا در عروسی کسی از بستگان و یا در عکسی پریده رنگ در سفری به شمال.

او در مقدمه کوتاهی که بر کتاب نوشته است شرحی از زندگی اش با عکس های پدر نداده اما بسادگی می گوید: "من تمام خاطرات او را در تمام لحظات بعد از او که نبود زندگی کردم." طبیعی است که برای او آلبوم خانوادگی، تاریخ پدر بوده است.

در سالهای نخست مرگ دکتر شریعتی دانستن از زندگی او از راه کتابی بود که همسرش پروانه شریعت رضوی نوشته بود و بعد روزنامه ای که پسرش احسان با کمک سوسن خواهرش در می آورد و ارگان کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی بود و همیشه خاطراتی از پدر نیز در صفحات آن منتشر می شد.

آخرین تصویر جایی برای شنیدن بلکه بیشتر دیدن شریعتی از چشم مونا کوچکترین فرزند خانواده است.

تصویر مردی که کلمه بود  

با همسر و خانواده اش فردای روز آزادی از زندان - اول فروردین 1354

شریعتی مرد کلمه بود. نسل جوان انقلاب بیش از آن که او را دیده باشند از او می شنیدند - چرا که نوارهایش دست به دست می چرخید- و یا از او خوانده بودند. او تنها نویسنده ایرانی در آن سالها بود که تمام آثارش در مجموعه ای بزرگ گرد آوری و چاپ شد. 10 -12 جلدی در همان سالهای نخست انقلاب و بعد تا چند سال بعد که بر مجموعه آثارش هر از چندی جلدی تازه افزوده می شد و نهایتا به 35 جلد بالغ شد.

شماری از عکس های این مجموعه بسیار آشناست. چند عکسی که همیشه در صحبت از او در مطبوعات به چاپ می رسید و در آن او یا سخنرانی می کرد یا سیگاری در دست غرق اندیشه بود یا با نگاهی نافذ از درون قاب عکسی تو را می نگریست. یکی دو عکس هم بود که او را در زندان نشان می داد. عکس هایی که آن سالهای اول انقلاب بسیار رایج بود و نشان از انقلابی بودن افرادی داشت که چنان عکسی داشتند.

در عین حال عکس های دیگری هم هست که در خاطره دوستداران او نشسته است و آن سالها در خلال مجله سروش که به شریعتی توجه خاصی داشت منتشر می شد. بسیاری از عکس های دیگر او هم باید در اختیار دوستان او باشد ولی سوسن و مونا در باره آنها ساکت اند.

اصولا آخرین تصویر فاقد توضیحی در باره روش جمع آوری عکس هاست. در نبود چنین توضیحی تنها باید فرض کرد که آنچه در این مجموعه می بینیم عمدتا از آلبوم خانوادگی شریعتی برگزیده شده است که بخشی از آن پیش از این در کتاب یادگاران مانا (نشر ژرف 1376) منتشر شده بود.

معناشناسی عکس های یک دوره

شریعتی در اولین عکس اش که او را در 8-9 سالگی تصویر می کند چهره پسری روستایی دارد. عکس 16 سالگی اش، او را پسر نوجوانی نشان می دهد که فیگور زیبایی اندام گرفته است – چهره پسری که در کار کشف بدن خویش است؛ مثل همه نوجوانان این سن و سال. در عکس های بعدی او را بیشتر در جمع همکلاسی های دانشسرای عالی می بینیم. با کت و شلواری که فقر دانشجویی شهرستانی را نشان می دهد.

در دوره اول این عکس ها، هنوز چهره شاخص شریعتی سالهای بعد را نمی بینیم. اما بتدریج او در این عکس ها و عکس های بعدی دهه 30 تودارتر و ساکت و گاه شرمین و بیشتر اوقات در فکر چیزی نامعلوم دیده می شود و به آن تصویری نزدیک می شود که از شریعتی می شناسیم.

در همه این سالها که شریعتی سلوک فکری خود را ادامه می دهد، زندگی در بیرون ادامه دارد و سبک زندگی اجتماعی در عکس ها به اشکال مختلف بازتابیده است. از عکس او با دوستان در کنار مردی که خرسی را می رقصاند (عکس شماره 25) و مربوط است به سالهای اول دهه 30 شمسی تا عکسی که او را در یک مجلس عروسی به سبک غربی نشان می دهد ( شماره 115) و تاریخ 1355 دارد تغییرات زندگی ایرانی ثبت شده است.

عکس ها از نگاهی دیگر شریعتی را همچون عضوی از طبقه متوسط ایران نشان می دهد که در آن سالها رو به رشد بود. نوع پوشش خود او و همسرش و اعضای خانواده اش و گاه معماری اتاق و ساختمان و منزل و سالنی که او در آن عکس برداشته است و از خلال عکس ها بازمی تابد در طول سالها تغییر می کند و از هر جهت با الگوی غربگرا و مدرنیزه شده آن سالها تطابق دارد. نمونه وار می توان دید که مثلا چگونه درهای چوبی و دیوارهای آجری در عکس های قدیمی تر جای خود را به در و پنجره های فلزی می دهد (مثلا قیاس کنید عکس 40 را با 106) و کف آجرپوش حیاط به کف موزاییک جا می سپرد. (16 و 67 با 100 ).

یکی از جالب ترین عکس ها، عکس شماره 2 است که محمد تقی شریعتی را در کانون نشر حقایق اسلامی نشان می دهد. این عکس که تاریخ 1324-25 دارد با عکس سالها بعد استاد شریعتی و هم خود دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد (شماره 90 مثلا) قابل مقایسه است. در آن عکس، یک چراغ زنبوری، محفل دینی کوچک کانون را روشنی می بخشد که خود گویای بسیاری از جنبه های حیات اجتماعی است. ولی عکس حسینیه ارشاد یک سالن بزرگ و مجهز به سیستم صوتی و نور را برای تبلیغ مفاهیم دینی نشان می دهد. تفاوتی که نشانگر تغییر بزرگی است که در مجموعه امکانات و روش ها و سطح آگاهی و رشد و روش تبلیغی تنها در فاصله 25 سال اتفاق افتاده است (تاریخ عکس 1349 است). امری که بدون آن چه بسا وقوع انقلاب اسلامی غیرممکن می شد.

شاید مهمترین نکته ای که از نگاه یک جوان ایرانی و کنجکاو به تحولات دینی جلب نظر کند مساله پوشش و ظاهر غربی در عکس های شریعتی و همسر و خانواده اش باشد. نسلی که اسلام را پس از انقلاب و در قالب قوانین پوششی خاصی تجربه کرده است از دیدن عکس های شریعتی و همسرش که هیچ فرق عمده ای با عکس های روشنفکران فرانسوی همان سالها ندارد و از بسیاری جهات ظاهری مانند دیگر مردم آن سالهای تهران است متعجب خواهد شد. اما این تفاوت بروشنی تاکید می کند که اسلام در آن سالها برای شریعتی که مبلغ بزرگ آن بود چیزی ورای مسائل ظاهری بود.

در مراسم عروسی مشهد 1337

چیزهایی که عکس ها نمی گویند

عکس ها بسیار چیزها می گویند اما چیزهایی هم هست که تا در باره عکس ندانیم عکس گویا نمی شود.

بیشتر عکس های آخرین تصویر فاقد توضیح کافی در مورد عکس ها و آدمها ست. معمولا عکس را با شرحی همراه می کنند که دست کم بگوید کسانی که در عکس دیده می شوند چه کسانی اند. اما این چنین شرحی تقریبا برای هیچ عکسی در این آلبوم نوشته نشده یا کامل نیست.

حتی عکس هایی هست که جای خود شریعتی در میان آدمها مشخص نیست. گرچه بیشتر مواقع می توان چهره متمایز و آرام و در خود فرورفته او را بآسانی از دیگران تشخیص داد. اما بعضی عکس های قدیمی تر یا رنگ و رو رفته تر نیاز به تعیین محل شریعتی در آن عکس داشته است (عکس 17 مثلا یا 111).

 
نقل از    
  
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/06/050621_she-gallery-shariati1.shtml

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

(من شکست نمی خورم،ایمان و دوست داشتن رویین تنم کرده اند،وقتی تنهای تنهایم کردند و دنیایم،چند وجب در چند وجب،تنگ و تاریک مثل گور،بریده از جهان و جهانیان،دور از عالم زندگان،و یادها و نامها نیز از خاطرم گریخته بودند،در خالیترین خلوت و مطلق ترین غیبت،که هیچ نبود و هیچ نمانده بود. با زهم در آن خالی و خلاء محض،چیزی داشتم،در آن غیبت محض،حضوری بود.در آن بی کسی محض،احساس میکردم که چشمی مرا می نگرد، می پاید،دیده می شوم،حس می شوم،((بودن))ی در خلوت من حضور دارد.کسی بی کسی ام را پر می کند،در آن فراموشخانه نیستی و مرگ و تاریکی و وحشت،یار تماشاگری دارم که یاد و وجود و حیات وروشنی را در رگهایم تزریق می کند،حتی گاهی سلامش می کنم ،گاهی از او خجالت می کشم،گاهی از او چشم می زنم،مواظب اعمال و رفتار و حرکات و افکار خویشم،گاهی در آن قبر تنها،خودم را برایش لوس می کنم،از اینکه میبینم از من راضی است،از کارم خوشش آمده است،به خود می بالم،کیف می کنم،خود خواهی ام اشباع می شود،سرفراز و مغرور و قوی و روشن و خوب! )    مجموعه آثار شماره ۱،با مخاطب های آشنا/صفحه ۲۶۹
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

۱۳۱۲: تولد ۳ آذر ماه

۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین»

۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»

۱۳۲۷: عضویت در كانون نشر حقایق اسلامی

۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد

۱۳۳۱: اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار.

 شركت در تظاهرات خیابانی علیه حكومت موقت قوام السلطنه ‌و دستگیری كوتاه.

 اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری ‌انجمن اسلامی دانش آموزان.


۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی

۱۳۳۳: گرفتن دیپلم كامل ادبی

۱۳۳۵: ورود به دانشكده ادبیات مشهد و ترجمه كتاب ابوذر ‌غفاری

۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت

۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشكده ادبیات با رتبه اول

۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی

۱۳۴۰: همكاری با كنفدراسیون‌ دانشجویان ‌ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران ‌آزاد

۱۳۴۲: اتمام تحصیلات ‌و ‌اخذ مدرك ‌دكترا در رشته تاریخ و گذراندن كلاس‌های جامعه‌شناسی

۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز

۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد

۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد

۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی

۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی

۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد

۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت.

بزودی بیوگرافی کاملی از دکتر از کتاب طرحی از یک زندگی در این وبلاگ نوشته میشود !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

خورشید خاوران هر بامداد به جستجوی تو بیدار میشود

      و شامگاه چون از فراز دمشق میگذرد  تا در نیلی  آبهای مدیترانه به خواب رود ،

با چشم اشتیاق تو تا واپسین فروغ ، به ایران نگاه میکند از دور

         وموجهای ساحل دریای شام ، به نجوای جاودانه محزونشان ،

 قصه خونین دریائی را حکایت میکند ،

 کان سوی تر درون تیره خاک آرمیده است

 (نعمت اله میرزازاده )                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

راستی پدر،تو که بودی،چه بناممت که زندانبانت خود را (بنده فضیلت) تو خواند،دوستان نهضتی (شهید جاویدت ) نامیدند،کانون نویسندگان(نویسنده آزاد) شاگردان غمزده ات(روشنگر اسلام راستین در فکر جوانها)،(هرگز بزرگ)و...نامیدندت و بگذریم از آن(جعلقهای همزه لمزه ولایتی)که صفحه............و اما من،ترا چه بنامم؟و اما تو،خدایت،زمانت،زندگیت نشان دادند که (آفتاب آمد دلیل آفتاب) نه اینها همه هست واین همه شریعتی نیست ، شریعتی ،شریعتی است
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت   توسط محسن  | 

نمیدانم در طرح خدای بزرگ چه نقش و سرنوشتی دارم ولی انقدر مطمئنم که بی هیچ نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت   توسط محسن  |