|
قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست
|
فعاليت حسينيه و شخص اينجانب فتنه نبود و تعطيل کردن حسينيه به شهادت و دستورهاي کتبي شاه به سپهبد ايادي و نصيري براي تنبيه مديريت حسينيه، منتهي به تعطيل و زنداني شدن شش ماهه اينجانب و هجده ماهه دکتر شريعتي منجر شد.
میناچی: در آن جلسه علاوه بر حضور دکتر شريعتي از استاد حکيمي و اينجانب ..دعوت شده بود که در آن جلسه، مسئله چاپ مقاله «مارکسيسم» مطرح شد که بلافاصله دکتر شريعتي.. انزجار خود را از اين اقدام ناشايسته آقاي خسروشاهي علناً اعلام کردند...خسروشاهی: اين بخشي كوتاه از نامه زندهياد دكتر شريعتي به اينجانب است كه در سطر سطر آن؛ صداقت، انسانيت، ادب، اخلاق، معرفت، اخلاص و احترام به افراد به چشم ميخورد
جهت خواندن ان مناظره خواندنی و شنیدنی به ادامه مطلب مراجعه کنید...
اما ... آدم باش ( فرازهايي از وصيتنامه دکتر شريعتي )
امروز دوشنبه، سيزدهم بهمن ماه ، پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم وبراي چهارشنبه، جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد ازظهردرفرودگاه حاضرشويد که هشت بعد ازظهراحتمال پروازهست( نشانه اي از تحميل مدرنيسم قرن بيستم، بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند) گر چه هنوز از حال تا مرز، احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم. وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است، چه خواهد بود؟
... اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعرهيجان آور، لذت زيباييهاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟ چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه درعمر لذت مي برند و چه گاو انسانهايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي شوند . من اگر خودم بودم وخودم، فلسفه مي خواندم وهنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه و شرابم هنر و ديگر بس! اما من از آغاز متاهل بودم. ناچار بايد براي خانواده ام کار مي کردم و براي زندگي آنها زندگي مي کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان، که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم
... فرزندم! تو مي تواني" هر گونه بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هرانتخابي بايد انسان بودن نيزهمراه باشد وگرنه ديگر از آزادي و انتخاب، سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خدا است و انسان و ديگر هيچ کس، هيچ چيز، انسان بودن يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد( به خود و جهان) و مي آفريند( خود را و جهان را) و تعصب مي ورزد و مي پرستد و انتظار مي کشد و هميشه جوياي مطلق است. جوياي مطلق . اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه مي زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري همه دارد پايمال مي شود انسان در زير بار سنگين موفقيتهايش دارد مسخ مي شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي کند. تو هر چه مي خواهي باشي باش، اما... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن مي پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ " شدن" انسانها و تمدنها است. اروپا را ببين. اما وقتي که ايران را ديده باشي، و گرنه کور رفته اي، کربازگشته اي، افريقا مصراع دوم بيتي است که، مصراع اول اروپا است... . واقعيت، خوبي و زيبايي، در اين دنيا جز اين سه هيچ چيز ديگر به جستجو نمي ارزد، نخستين با انديشيدن، علم. دومين با اخلاق، مذهب. و سومين با هنر، عشق مي تواند تو را از اين هر سه محروم کند. و نيز مي تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره اي بگشايد و شايد هم... دري و من نخستينش را تجربه کرده ام و اين است که آنرا دوست داشتن نام کرده ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي بخشد و هم، همچون اخلاق روح را به خوب بودن مي کشاند و خوب شدن و هم، زيبايي و زيباييها( که کشف مي کند، که مي آفريند، چقدردرهمين دنيا بهشتها و بهشتي ها) نهفته است. اما نگاهها و دلها همه دوزخي است، همه برزخي است و نمي بيند و نمي شناسد، کورند، کرند، چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي شوند. همه جيغ و داد و غرغر و نق و نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره
... اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجازگري است که از اعماق روح شما سرزند، جوش کند و اراده اي شود مسلح به آگاهي اي مسلط برهمه چيزو نقاد هرچه پيش مي آورند و دورافکننده هر لقمه اي که مي سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي خود طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته اند. دعواي امروز برسراين است که لقمه کدام طباخي را بخورند. هيچ کس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده اند و چه مهوع !
... و اما تو همسرم. چه سفارشي مي توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچ کسي را در زندگي کردن از دست نداده اي. نه در زندگي، در زندگي کردن، به خصوص بدان " گونه" که مرا مي شناسي و بدان صفات که مرا مي خواني . نبودن من خلائي در ميان داشتنهاي تو پديد نمي آورد، و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده اي، وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.
به هر حال، اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصائل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي، دراين اصل هردوهم عقده ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده ام همسر خوبي نبوده ام؛ و من به هر حال، آنقدر خوب هستم که بديهاي خويش را اعتراف کنم، و آنقدر قدرت دارم که ضعفهايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو، آنچه را به من نداده است؛ جبران کرده است و اين است که اکنون، درحالي که همچون يک محتضر وصيت مي کنم احساس محتضر را ندارم که بابودن تو مي دانم که نبودن من، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي آورد.
در پايان اين حرفها برخلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي کنم که عمرم به خوبي گذشت . هيچ وقت ستم نکردم. هيچ وقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است.
خدا را سپاس مي گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين " شغل" در زندگي، مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم اين هر دو، و عزيزترين و گرانترين ثروتي که مي توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان ، ... و حماسه ام اينکه، کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان" من" و "مردم" در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي شناخت و فخرم اينکه ، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم، متواضعترين.
و آخرين وصيتم به نسل جواني که وابسته آنم، و از آن ميان به خصوص روشنفکران و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي توانسته اند به سادگي ، مقامات حساس و موفقيتهاي سنگين به دست آورند، اما آنچه را در اين معامله از دست مي دهند، بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي آورند.
... و ديگر اينکه نخستين رسالت ما کشف بزرگترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن " متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم و اين بيگانگي قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاشهاي ماست. و آخرين سخنم به آنها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي کوبيدند اينکه:
دين چو مني گزاف وآسان نبود
روشن ترازايمان من ايمان نبود
در دهرچو من يکي و آن هم کافر
پس در همه دهر يک مسلمان نبود
+ اسامی را حدف کنید. (روی صحبتم با دزدها نیست.)
امانتداریِ –مسخرهی- مدرنْ در حفظ نام را فراموش کنید.
این فراموشی البته بهای سنگینی دارد. در این حالت ما باید سخن را به
خاستگاهِ اصلیاش -جانهایمان- بازگردانیم.
برای این کار لازم است که حرف را مالِ خود کنیم.
پس باید تلاش ِ مضاعفی به جریان بیندازیم (دقیقا یعنی؛ جان بکَنیم)؛
تلاش برای آمیزش با حرفها و به دنیا آوردنِ چیزی که ما پدرش هستیم.
یعنی تلاش کنیم که حلالزاده سخن بگوییم.
+ (همیشه –همیشه- هرچیز دو رو دارد که یک رویاش خواندنی است.)
هنرمندانه بخوانید، مرعوب نشوید. در جایی که مرعوب میکند، حقارت نهفته است.
+ و بالاخره [با شیوهای بلندمنشانه، و با والایشی بیحد و حصر:] آنچه میخوانید را از یاد ببرید،
تا از نو بزایانید.