|
قیمت هرکس به اندازه افق دید اوست
|
صورت افراد خفته در حماقت،هوا عجیب سرد و بی روح بود،اتفاقا استاد هم نیامده بود و من از روی
بیکاری که عجیب از بودن در این وضیعت بیزارم تصمیم گرفتم سری به کتابخانه بزنم و مجلات را زیرو رو
کنم فقط وفقط هدفم گذراندن وقت بود و اصلا حوصله مطالعه نداشتم ،همین طوری که مجلات را را
نگاه می کردم ناگهان نام دکتر شریعتی را روی یکی از مجلات دیدم و از جائی که وقتی نام دکتر شریعتی
را در هر مجله و کتابی ببینم در بدترین حالتم باشم آن مطلب را می خوانم(اینهم از امتیازات علاقه به
دکتر شریعتی)مجله را از قفسه برداشتم(البته قابل ذکر است که تاریخ چاپ مجله مرداد ماه بود!!!!)مجله
را ورق زدم تا اینکه به صفحه مربوط رسیدم و با ولع خاصی شروع به خواندن مطلب کردم هر چه مطلب را
را بیشتر می خوندم بیشتر تعجب می کردم،کل مطلب مساوی بود با حمله و توهین به دکتر شریعتی!!!!
توهین به شخصیت دکتر شریعتی و اینکه دکتر دچار بحران روانی و شخصیتی بود
توهین به تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی دکتر و صد ها توهین و حمله بی اساس و بی پایه و احمقانه
که اگر به یک کودک ۴ ساله گفته می شد احمقانه بودن آنرا تایید میکرد
ابتدا عجیب داغ کردم ولی نمی دونم چرا وقتی عکس چاپ شده ی دکتر را روی صفحه مجله دیدم با آن
لبخند عجیب و سرشار از رمز و راز و لبریز از آسودگی وجدان ،عجیب احساس آرامش کردم
غروب که به منزل رسیدم
طبق عادت همیشگیم برای شنیدم پاسخ از دکتر شریعتی، امدم تفالی به یکی از کتب دکتر بزنم ولی
هیچکدام از کتب دکتر را در آن وقت نداشتم،ناچار و از روی نا امیدی تفالی به کتاب طرحی از یک زندگی
(نوشته همسر دکتر) زدم ولی در کمال تعجب،دکتر در آن کتاب هم مرا تنها نگذاشت و جواب مرا داد:
((...با همه ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و زندگیم را همه وقف مردم کرده ام و این کلمه را
می پرستم،اما هرگز دلهره این را نداشتم که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند زیرا نه
به خودم اهمیت میدهم که وسوسه آنرا داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم
اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و چگونه خواهند یافت و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم
نه نظرشان...))