در آن روز زمستان بود که دیدمش،نمیدانم چرا به او دلبستم،نمیدانم،هر چه کردم نتوانستم او را از ذهنم خارج سازم،روزهایم می گذشت بی ثمر و هر چه کردم ،مرا توان خارج شدن از فکر او نبود،چه میکردم در صورتیکه می دانستم او لایق فکر کردن نیست و عشق پاک من در او راه نفوذی ندارد و ذره ای از اشتیاق من در او نیست ولی توان خارج شدن از فکر او در من نبود ،چه کار باید میکردم تا ازاین عذاب خلاصی یابم تا اینکه به استاد زندگیم دکتر علی شریعتی پناه بردم و از او استمداد طلبیدم که ناگاه جمله او در ذهنم تداعی شد:که دوست داشتن برتر از عشق است و...نیروی عجیبی یافتم و فهمیدم ذره ای از دوست داشتن او در من نیست،گذشت روزگاری تا اینکه روزی دوباره یکدیگر را در برابر هم دیدیم ولی دیگر مرا نیروئی به سمت او جذب نمی کرد و این بار عشق او بود که التماسم میکرد،انگار نه انگار او را رها کردم و به سمت جاده زندگیم رفتم ولی این بار عشق او بود که به دنبالم می آمد،عشق او گفت وایسا اما من رفتم،گفت چرا دیگر بسوی من نمی آئی،گفتم دیگر نیتوانی مرا مسحور و گرفتار خود بکنی ،گفت چرا گفتم چون برای من دوست داشتن برتر از عشق است،گفت چه چیزی دوست داشتن دارد که از من برتر است گفتم( تو مامور تنی ولی دوست داشتن پیغمبر روح)* ،عشق ساکت شد و من به راه خود لبخند زنان ادامه دادم در حالیکه میدیدم عشق او به دنبال کسی دیگر رفت

*برگرفته از جمله دکتر علی شریعتی