دانه ی اشک
باز من مانده ام و تنهائی،
دست بر زانوی غم،
سر به دوست،
سردی قطره ی لرزانی بر گوشه چشم
و نگاهم حیران،
خیره در پرده ی جادوئی.
دود سیگار که بر آن می افتد،
سایه ساقه ی اندامی
و بر آن می تابد
مهربان پرتو صبحی روشن
و در آن می بینیم که از دور،
بال بگشایند زی من بشتاب،
آن دو آواره کبوترهایم.
بنشینند مرا بر دامن
مهربان،خاموش،
خیره در من به نیاز
و بیفشانمشان دانه ی اشک
و بیفشانمشان دانه ی اشک.
دکتر علی شریعتی(ره)
۲۴ روز تا تولد خورشید کویر(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
این وبلاگ سعی دارد تا فضایی را درست کند بعنوان پاتوق برای اصحاب تفکر