شریعتی یک راه بود نه یک منزل،چراغ بود نه بت،فریادی بود بر گوشهای سنگین ،دردی بود مجسم و مجسمه ای بود از درد و متحرکی بود در صراط تکامل. به آنچه خود یافته بود ،وفادار و ملتزم بود.و برای آرمان های دینی اش،واهمه و ملاحظه نمی شناخت و ....................................................
زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پرانتر از برق و هوا
ترس موئی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق
پس کی ؟
ما پرنده ی موهومی هستیم
که در عدم پرواز میکنیم.
پس ما چه هستیم؟
هیچ!هیچ!
تنها و تنها پرواز!
فرار بدان جا،فرار!
احساس میکنم که پرندگان مستند.
دیروز اینجا بودم،امروز این جایم.
پس کی به دنبال او خواهی رفت؟
(دکتر علی شریعتی)مجموعه آثار۱۳/ص۳۴۸
+ نوشته شده در ساعت توسط محسن
|
این وبلاگ سعی دارد تا فضایی را درست کند بعنوان پاتوق برای اصحاب تفکر